موزيک پلير سايت
مکان تبليغاتي شما
ADS
آخرين نوشته هاي منتشر شده
آخرين کارت پستال ها
آخرين نظرات کاربران تنهايي
  • باشگاه جوانی(خبر گزاری برنا): سلام!!! وب خوب و جالبی دارید. و صد البته قلم توانایی هم... ما در حال ایجاد یک...
  • Saeid: سلام آشنا با آرزوی بهترین ها برای شما   ...
  • یگانه: سلام مهرگان عزیز من متن زندگی تو که فرستاده بودی خوندم خیلی هم برات متاسفم من...
  • saeed: سلام پیشنهاد شما رو میپزیرم ...
  • مهرگان: سلام .خیلی ممنون که به وب من سر زدی من میخوام اتفاقات زندگی خودم و اطرافیان ودوستامو بکن...
  • ــωـَـــعــــیـــכ ــهــ: سلام ممنون ک اومدین...
  • فرهاد: سلام به شما سر زدم آرزوی موفقیت دارم...
  • shahram: سلام عزیز میسی بهم سر زدی وب توهم خیلی قشنگه. راستش دوس دارم همکاری کنم اما اصلا وقت ن...
  • آتش: مرد برای هضم غصه هایش گریه نمی کند قدم میزند.... من به این جمله اعتقاد داشتم ولی واقعا ...
  • Saeid: به زودی امگانات سایت اضافه میشه...
متولد چه ماهي هستيد؟
تبليغات متني

وقتی یه دختر به خاطر یه پسر اشک میریزه
یعنی واقعا عاشقشه….♥
اما ….
وقتی یه پسر به خاطر یه دختر اشک بریزه
یعنی هیچ وقت دیگه نمیتونه
دختر دیگه ای رو مثل اون دوست داشته باشه…..!

اخه لامصب چطوری از فکرم بکنمت بیرون؟؟؟؟؟؟

نویسنده : Saeid
تاریخ : ۱ اردیبهشت ۱۳۹۲
ساعت : ۸:۵۵ ب.ظ
بازدید مطلب 354 بازدید
ابر برچسب های تنهایی
۴ نظر برای “ گریه پسر و دختر … ”
  1. ساحل رویایی می‌گه:

    سلام شما هم وب زییایی دارید.راستش از نویسندگی چیزی سر در نمیارم.

  2. مهرگان می‌گه:

    سلام .خیلی ممنون که به وب من سر زدی من میخوام اتفاقات زندگی خودم و اطرافیان ودوستامو بکنم یک داستان واقعی امیدوارم تا چند روزآینده به وبم سر بزنی وبخونیش ونظر بدی. فکر میکنم هیچ کس مثل من برای عشقش گریه نکرده من شش ماه تممام در دوران نوجوانی گریه کردم تا مریض شدم ووقتی که او از دستم رفت. نه غذا میخوردم ونه خواب داشتم فقط گریه بود وبس . دقیقا از همین میترسم و وقتی که به مادرم میگم که فکر نکنم دیگه بتونم کسی رو دوست داشته باشم . عشق من از لحظه شروع تا پانش دوازده سال طول کشید.پس یک شبه نمیتونم کاری کنم الان که ده ماه از عقد او میگذرد. بسیار افسرده شدم
    و اگر خدا کمکم نکرده بود ودست منو نگرفته بود معلوم نبود چه بلایی سرخودم میآوردم یا سرم می آوردند.مثلا دو بار با موتور تصادف کردم زیرا اصلا تو باغ بودم آری او تمام وجودمو تسخیر کرده بود. دوازده سال کم نیست.ممن پیشنهاد نویسندگیتو میپذیرم اما لازمه که بیشر در موردش توضیح بدی . من میخوام اولین داستانمو تو وبم بنویسم تا چند روز آینده امیدوارم دوباره به من سر بزنی و نظرتو بگی وانتقادکنی.
    از این میترسم پنج شنبه همین هفته عروسیشه و دوباره همان حالات ده ماه پیشو دارم یعنی غذا وخوابم تعطیل شده البته نه مثل ده ماه پیشمبه نظرت چیکار کنم تا فراموشش کنم؟ منتظزم باز هم ممنون

    • یگانه می‌گه:

      سلام مهرگان عزیز من متن زندگی تو که فرستاده بودی خوندم خیلی هم برات متاسفم من میتونم درک کنم که چه احساسی داری اما برای خودت واقعا نگرانم به خودت تلقین نکن که نمیتونی چون ۱۲ سال کم نیست

      میدونم سخته همه رو باور دارم اما بخاطر خودت بخاطر خیلی چیزای دیگه بگذار و بگذر

      سعی کن بپذیری یه اتفاقی بوده افتاده و تموم شده

      زندگی ادامه داره خودتو دوست داشته باش

      چیزی بالاتر ازخدا نیست به خدا و بعد به خودت فکر کن از خدای خودت بخواه که کمکت کنه که از این مرحله سخت بگذری

      از خدامیخوام که کمکت کنه هیچ وقت ناامید نباش مواظب خودت باش بخدا این دنیا ارزش نداره

       

      موفق باشی دوست عزیز.